موش سفید
موش سفیدی را بخاطر می آورم که برای تفریح و یا نمی دانم هر چه ٬در دایره ای چرخ و فلک گون مدام پا میزند و دایره چرخ و فلکی مدام می چرخد بی آنکه به مقصدی برسد . بی آنکه مسیرش تغییر کند و یا اندکی از حرکت بایستد . فقط موش است و موش که علت همه این حرکتهای تکراری است. حال خود را بخاطر می آورم٬همانی که در دام زندگی هر روزه اسیر است و توان بیرون شدنش از دایره زیبای خیالی اش نیست....
به یقین خلقت آسمانها و زمین را حکمتی است ! به یقین!
با خود می اندیشم که خلقت من را چه حکمتی است ؟!!
ادامه مطلب
تونوی عزیز
برای توی ۴۰ساله که عمرت را نفس کشیدن بر سبیل مدرنیسم معنا کرده بودند٬
تا صبح هم از اویی که تو نمی شناسیش ٬میگفتم باز هم کم بود.
گوشها گاهی از شنیدن ندای قلب ناتوان است.
و سلولهای خاکستری مغز از درک خواهش دل .
تو رو خدا این را بفهم!
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خردم گفت برپر ز مسافران گردون |
|
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد |
|
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل |
|
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد |
|
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان |
|
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد |
|
برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان |
|
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد |
مولانا
ادامه مطلب
وطن
ای وطن ای مادر تاریخ ساز
ای مرا بر خاک تو روی نیاز
ای کویر تو بهشت جان من
عشق جاویدان من ایران من
ای ز تو هستی گرفته ریشه ام
نیست جز اندیشه ات اندیشه ام
آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن
کاوه آهنگری ضحاک کش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش
رخشی و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب
مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازن سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت ونهر را
بازگرداندند خرمشهر را
ای وطن ای مادر ایران من
مادر اجداد و فرزندان من
خانه من بانه من توس من
هر وجب از خاک تو ناموس من
ای دریغ از تو که ویران بینمت
بیشه را خالی ز شیران بینمت
خاک تو گر نیست جان من مباد
زنده در این بوم و بر یک تن مباد
علیرضا شجاع پور
ادامه مطلب
گر کسی وصف او ز من پرسد
بی دل از بی نشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز
**و چون كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند
بگو درود بر شما
پروردگارتان رحمت را بر خود واجب كرده
كه هر كس از شما به نادانى كار بدى كند
و آنگاه به توبه و صلاح آيد پس وى آمرزنده مهربان است**
سوره انعام
ادامه مطلب
بیا ره توشه برداریم
بیا ره توشه برداریم
بیا ره توشه برداریم
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم!
ادامه مطلب
این جایم
بر تلی از خاکستر
یا بر تیغ میکشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم.
از مرحوم حسین پناهی
ادامه مطلب
سکوت
چه مهمانان بی درد سری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
و نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت
شعر از مرحوم حسین پناهی
پنجشنبه غروب غم انگیز غربت و به یاد مهربا نی های مادر بزرگ
روزت مبارک
ادامه مطلب
به جای7میلیارد انسان گریه میکنم
مینشینم و به جای هفت میلیارد انسان گریه میکنم...
همیشه پیچیدهها، ساده اتفاق میافتند...
گاهی با یک پیشوند و پسوند... چه فرقی میکند! ادبیات است و باید با کلمه بازی کرد...
رمان... داستان و فیلمنامه و نمایشنامه... زندگی را از بیرون رها کن و به درون برو!
کاش میشد خونریزی حاصل از این جمله را با خونهای ریخته شده به دست چنگیز و نرون و هیتلر مقایسه کرد و خونریزترین فردهای تاریخ را به جهان معرفی کرد...
لهم قلوب لا یفقهون بها
و لهم اعین لا یبصرون بها
و لهم آذان لا یسمعون بها
اولئک کالانعام
بل هم اضل
اولئک هم الغافلون
و کسی نپرسید که کدام درون؟ وهم یا فهم؟ توهم یا تفهم؟
و ایکاش همانگونه که اکثریت مردم با تحریک پیشتازان سیاسی برای شکم و زیرشکم با عنوانهای گنده قیام کرده اند، برای یافتن آشکار و شفاف و روشن تفاوت وهم و فهم نیز قیام میکردند و اندیشمندان و محققان و پژوهندگان خویش را وادار میکردند تا ریشههای برخاستن وهم و فهم را برای همگان بیان کنند...
اگر مقدار کمی از اشکهایی که برای شکمهای گرسنه و بدنهای برهنه ریخته شده است، درباره ارواح گرسنه معرفت و فضایل انسانی و برهنه از لباس شرافت و کرامت بر رخسار بشر سرازیر میشد، نه روحی گرسنه و برهنه بر روی زمین میماند و نه شکمی گرسنه و بدنی برهنه...
ساعت را سر چند کوک کنیم که از خواب بیدار شویم؟
به نقل از سایت کتاب نیوز
ادامه مطلب
