لیمو ترش زندگی
دیشب مجری یک برنامه تلویزیونی حرف زیبایی زد که برایم قابل تامل بود:
اگر زندگی به شما یک پرتقال شیرین بدهد٬شما چه میکنید ؟
پاسخ مشخص است ٬میگویید: که آنرا پوست کرده و و با لذت میخورید.
ولی اگر دست سرنوشت به شما لیموی ترشی دهد شما چه میکنید ؟ شاید در پاسخ بگوئید که آنرا نخواهید خورد. چون مجبور به خوردنش نیستید.اما اگر ناچار به خوردنش باشید چه؟؟
نمی دانم شماچه خواهید کرد٬ اما من مقداری شکر و آب را به این لیموی ترش اضافه میکنم و از آن ٬شربت گوارایی میسازم و میل میکنم !!..
آری ..لحظاتی در طول زندگی پیش می آیند که به خاطر ناملایمات روزگار به نظر تلخ میرسند ولی هنر زندگی در این است که لحظات تلخش را با کمی تدبیر به لحظاتی شیرین و یا حداقل لحظاتی قابل تحمل مبدل سازیم...
ادامه مطلب
برسان این پیام مرا
گر در کویش برسی برسان این پیام مرا
بی چراغ رویت
من ندارم دیگر
تاب این شبهای سرد و خاموش...
با هجومی از چراها طلوع کردم در صبحی بارانی و دلگیر .
رنگ آسمان خاکستری تیره.
خاکستری تیره را خوب میشناسم ..
هنگامی که پنجره اتاقم بازمی ماند و خوابم میبرد٬ نسیم تندی از دیار اومانیسم بر فطرتم شروع
به وزیدن میکند.
...
آنگاه است که این رنگی٬ مسموم میشوم !!
ادامه مطلب
حدیث قدسی
نقل است که خداوند در حدیثی قدسی خطاب به حضرت داوود فرمود: من شش چیز را در شش جا قرار دادم ولی مردم آن را در جای دیگر طلب میکنند و به آن نمیرسند.
من علم را در گرسنگی قرار دادم ولی مردم آن را درسیری دنبال میکنند.
من عزت را در نماز شب قرار دادم ولی مردم آن را در دستگاه سلاطین دنبال میکنند.
من ثروت را در قناعت قرار دادم ولی مردم آن را در کثرت مال دنبال میکنند.
من استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولی مردم آن را در قیل و قال دنبال میکنند.
من بلند مرتبگی را در تواضع قرار دادم ولی مردم آن را در تکبر دنبال میکنند.
من راحتی را در بهشت قرار دادم ولی مردم آن را در دنیا طلب میکنند.
ادامه مطلب
تو مرا باور کن
ومرا نامی هست گرچه گمنام وغریب
!!!
تو...تو مرا باور کن
تو که این شعر مرا میخوانی
تو که از نام من «این میدانی»
که من آن هموطنم
پرچه در خانه ء غربت در دور
آنور آب...ولی
وطنم سبز وسفید وسرخ است
لاله هایش بسیار
دیده ها مانده بره منتظرم
چشم من نیزبراه
!!!
ناشناسم اما...نه برای تو که این شعر مرا میخوانی
تو که معنای همه حرف مرا میدانی
که مرا میفهمی
بی هرآن ترجمه ای
!!!
تو مرا باور کن
تو مرا باورکن که اگر دور ز خاک وطنم
دل من ایرانی ست
ودل ایرانی
هرگز از یاد وطن غافل نیست
تو ...تو مرا باور کن که کنون نام مرا میدانی
آنور آب ...ولی
وطنم سبز وسفید وسرخ است
وپناهش الله
وپناهش الله
شعر از فرزانه شیدا
ادامه مطلب
غفلت
در بین یادداشتهای خاک خورده ی مدتها قبل که از سایت غدیر نوشته بودم٬ به مطلبی بر خوردم که قابل تامل است:
امام صادق (ع ) فرمود: (( العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس )) ، يعنى : كسى كه به اوضاع زمان و روزگار خود آشنا باشد، هرگز مورد هجوم امور ناگهانى واقع نمى شود.
اين سخن يك جهان ارزش دارد؛ و اگر مسلمانان يا ملل عقب مانده جهان در سياست و كشوردارى به اين اصل حياتى توجه مى كردند، هرگز مغلوب ملل فاتح نمى گشتند. بيشتر خيره سريها و بدبختى ها به علت غفلت از اوضاع و تبدلات شگرف و عميقى است كه در ملل فاتح به وجود مى آيد و ملتهاى ضعيف از آن غافلند.
تمدن اسلامى ، قدرت نمائى ارتش يكتاپرستى و نبوغ پيشروى آنها در علوم و صنايع و فنون نظامى و سربازى ، كوچكترين تحولى در روم غربى به وجود نياورد. آنها بقدرى از تحولات جهان بى خبر بودند كه وقتى سربازان اسلام قسطنطنيه را محاصره كرده بودند، دانشمندان آنها در يك مساءله خرافى بحث مى كردند و آن اين كه آيا بر سر يك سوزن چند فرشته مى تواند جاى بگيرد.
تاريخ تكرار مى شود. همين ركود و خمود درباره مسلمانان پس از آنكه به اوج ترقى رسيدند رخ داد. رهبران كشورهاى شرق و بالاخص ممالك اسلامى از تحولات عميق و ريشه دارى كه در كليه زندگى مردم باختر زمين رخ مى داد، به كلى غافل بودند. آنها موقعى بيدار شدند كه اروپا علوم و صنايع را تسخير كرده بود.
شكستهاى پياپى دولت عثمانى از ملل اروپا، آنى دولت عثمانى را بيدار نكرد. سران حكومت در حالت غفلت به سر مى بردند. وقتى چشم آنها به هواپيماى دشمن كه فضا را مى شكافت افتاد، گروهى خيره خيره مى نگريستند و گمان نمى كردند كه اين كار، كار بشر باشد؛ بلكه تصور مى نمودند كه اين عمليات مربوط به فرشته و پريهاست .
قرن نوزده ميلادى قرن طلائى صنايع و اختراعات بود، ولى ايران عزيز در آن دوران گرفتار كشمشهاى داخلى و زد و خوردهاى ملوك الطوايفى بود. زمانداران بقدرى در خواب خرگوشى فرو رفته بودند كه از آن صفحه گيتى بكلى بى خبر بودند. بد نيست به عنوان نمونه اين خبر را بشنويد:
در دوران زماندارى فتحعليشاه ، ناپلئون كه در صدد تسخير هند بود و مى خواست آن كشور زرخيز را از چنگال كمپانى انگليس بيرون كشد، نامه اى براى جلب قلوب دولت و ملت ايران به شاه قاجار نوشت . در تمام دربار شاه ، يك نفر پيدا نشد نامه ناپلئون را ترجمه كند و از دادن نامه به كنسولگرى و اعضاء بيگانه روى مصالحى خوددارى كردند و نامه را به كنسولگرى ايران در بغداد فرستادند تا برخى از اعضاء آن كه به زبان فرانسه آشنائى داشتند، آنرا ترجمه كنند.
يك چنين ملت خواب آلود نمى تواند استقلال سياسى ، اقتصادى و فرهنگى خود را حفظ كند و همواره بايد وابسته به ملل بيگانه زندگى كند.
اينجاست كه شاعر توانا و سخن ساز ايرانى شعله هاى غم و اندوه خود را در قالب شعر ريخته چنين مى گويد:
| مائيم كه از پادشهان باج گرفتيم |
| ز آن پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم |
| ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم |
| اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم |
و انديشه نكرديم ز طوفان و زتيار
| در چين و ختن و لوله از هيبت ما بود |
| در مصر و عدن غلغله از شوكت ما بود |
| در اندلس و روم عيان قدرت ما بود |
| غرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود |
| صقليه نهان در كنف رايت ما بود |
| فرمان همايون قضا آيت ما بود |
جارى به زمين و فلك و ثابت و سيار
مضون اشعار مربوط به دوره اى است كه مسلمان و ايرانيان ، بيدار و فعال بودند و به عبارت صحيح تر مربوط به گذشته پرافتخار جهان شرق اسلامى است . اكنون وضع چگونه است ؟ از زبان همان سراينده بشنويد:
| افسوس كه اين مرزعه را آب گرفته |
| دهقان مصيبت زده را خواب گرفته |
| خون دل ما رنگ مى ناب گرفته |
| وز سوزش تب پيكر ما تاب گرفته |
| رخسار هنر، گونه مهتاب گرفته |
| چشمان خرد، پرده ز خوناب گرفته |
ثروت شده بيمايه و صحت شده بيمار
ادامه مطلب
چند تا مداد رنگی
به به ببین چی اینجاست چند تا مداد رنگی قرمز و سبز و آبی چه رنگای قشنگی
میشه کشید با اونا یه آدم و یه خورشید میرم کاغذ بیارم شما همین جا باشید ..
کاغذ و دفترم کو ؟ منم یه دونه داشتم اما چرا یادم نیست اونو کجا کجاستم ؟
کودکم که هنوز سخن گفتن نیاموخته این شعر را خیلی دوست دارد .. من هم !! چون هر گاه خاطره هایم را مرور میکنم .لحظه های فراوانی را می بینم که بیرنگند٬ خاکستری اند ٬ حضور ندارند . دلم میخواهد با همین چند مداد رنگی خیالم همه هر آنچه که نبودن اوست را رنگ کنم . آه که چه زود همه لحظه های امروزم چون غبار ی به خاطره های دیروزم می پیوندند و من یادم نمی ماند که لحظه هایم را رنگی کنم ......
ادامه مطلب
1400
از منظر فلسفی پذيرفتن اين كه افكار و عقايد فلان كس همواره باطل است ، همان اندازه زيانبخش است كه گمان كنيم افكار و عقايد او همواره درست است (حقیقت وافسانه از نگاه راسل) ولی با این حال من قبلا تنها برخی از آدمها با سبک شیکی از تفکرشان را قبول داشتم و بقیه را متصلب ٬ که سیر تفکرشان چنان دایره ای بود که اول و آخرش همسان بود. ولی مدتهاست که چشیدن طعم تلخ غربت همه وجودم را عوض کرده..همه وجودم را.. . گرچه هر از چند گاهی به یک شک ادواری مبتلا میشوم مثل امروز !! ولی آن هنگام که همه چیز را از دریچه نگاه همگان دیدم و اقناع نشدم ٬تنها روزنه خروج از نگاه شیک مابانه خود را در بازگشتی روحانی به باورهایی بس قدیمی ولی کهنه ناپذیر دیدم....
ادامه مطلب
پیله و پرواز
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن
از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.
آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد
كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به
تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند
و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد،
اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود
و از جثه ي او محافظت كند.
اما چنين نشد!
درواقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد
و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.
آن شخص مهربان نفهميد كه
محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز
آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،
تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،
فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من
قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،
تا آنها را از ميان بردارم.
من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.
«من به آنچه خواستم نرسيدم...
اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»
نترس با مشكلات مبارزه كن
و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.
ادامه مطلب
به کجا چنین شتابان
سفر بهخير!
”بهكجا چنين شتابان؟“
گون از نسيم پرسيد
”دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداری
زغبار اين بيابان؟“
”همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم“...
...
”بهكجا چنين شتابان؟“
بههر آن كجا كه باشد بهجز اين سرا سرايم“...
”سفرت بهخير اما، تو و دوستی، خدا را“
”چو از اين كوير وحشت بهسلامتی گذشتی
بهشكوفه ها، بهباران،
برسان سلام ما را“
شعر از شفیعی کدکنی
ادامه مطلب
صفحات آخر عمر
آنه ماری شیمل٬در آخرين صفحات زندگينامه خودنوشتش که کمتر از يک سال پيش از مرگ او منتشر شد:
«آينده با خود چه به ارمغان خواهد آورد؟ نمیدانم. من تنها میتوانم به صلح ،به تفاهم بهتر و بيشتر و احترام متقابل اميد داشته باشم. من از اين ضرب المثل دريانوردان که از مادرم آموختم پيروی میکنم که میگويد:
«به بهترينها اميد داشته باش و آمادهء بدترين ها باش!».
مادرم افزون بر اين به من آموخت که بيهوده غصهء چيزی را نخورم؛ آنچنانکه در يکی از قصههای شرقی مورد علاقهء او آمده است:
«صد نفر از طاعون مردند و هزار نفر از ترس طاعون».
به نظرم اين سخن، پندی حکيمانه برای جامعهء ماست که هر روز زير آماج هشدارها و اعلام خطرهای جديد و خبرهای گيج کننده قرار دارد...من به اين سخن پيامبر اسلام که از دوران نوجوانی به ياد دارم، میانديشم كه:
مردمان خفتهاند و چون بميرند بيدار شوند. («الناسُ نيام فِاذا ماتوا اِنتبهوا»). و من به آن بيداری باور دارم؛ آن بيداری که ما نه قادر به توصيف آنيم و نه توان به تصوير کشيدنش داريم.
برگرفته از سایت ناقد
ادامه مطلب
حکمتی از گلستان ...
حکیمی را پرسیدند : چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند ، هیچیک را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد . در این چه حکمت است ؟
گفت: هر درختی را ثمره ای معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقت خوش است و این صفت آزادگان است .
بر آنچه میگذرد ، دل منه که دجله بسی پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست بر آید چو نخل باش کـــریم ورت ز دست نیاید چو ســرو باش آزاد
ادامه مطلب
اقبال لاهوری
«اگر مىخواهى كه در غوغا و هياهوى اين جهان صدايت شنيده شود، بگذار كه تنها يك انديشه بر جان و روح تو مستولى گردد. تنها آنانكه انديشهاى يگانه دارند، انقلابهاى سياسى و اجتماعى را پديد مىآورند، امپراتورىها را برپا مىسازند و بهجهان نظم و قانون مىدهند».
در ایام سالگرد تولد اقبال لاهوری سعی دارم معرفی کوتاهی در مورد او داشته باشم ٬تا بهانه ای برایم باشد تادر مورد شخصیت دانشمند مسلمانی که اندیشمندان غیر مسلمان را به تحسین واداشته بیشتر مطالعه کنم. متن زیر نوشته کوتاهی از¤ هرمان هسه ¤ نویسنده شهیر آلمانی است که در سرآغاز تمام چاپهای ترجمة آلمانی کتاب «جاويدنامه» و نيز کتابی که آنه ماری شيمل درباره زندگی و آثار اقبال به چاپ رسیده است و ترجمه فارسی آن توسط مترجم محترم جناب آقای ناقد:
«محمد اقبال لاهوری بهسه قلمرو معنوی تعلق دارد. آثار گرانسنگِ او نيز از سرچشمه اين سه جهان معنوی سيراب میشوند: قلمرو معنوی هند، جهان روحانی اسلام و دنيای انديشههای مغربزمين.
مسلمانی برخاسته از سرزمين هند، آموخته قرآن، تعليمديده ودانا و فرهيخته عرفان ايرانی- عربی؛ اما سخت متأثر از پيچيدگی فلسفه غرب، و با برگسون و نيچه آشنا، ما را در عروج فزايندهای بهقلمرو معنوی خويش هدايت میكند.
اقبال عارف نيست، اما تقديسشده مولای روم است. نه هگلگراست و نه پيرو برگسون، ليكن فيلسوفی نظری است. سرچشمه توانايی فكری او اما در جای دگر نهفته است؛ در ديانت و در ايمان او. اقبال ديندار است، دينداری كه خود را وقف خدا كرده است. با اين همه ايمان او كوتهبينانه و كودكانه نيست، سرتاسر متهورانه و مردانه است، آتشين است و پيكارگر؛ و پيكار او تنها در راه خدا نيست، بلكه مبارزهای برای اين جهان نيز هست. زيرا ايمان اقبال ادعای فراگيری و جامعيت دارد و بیهيچ ترديد، خواستِ آزادگی و آزادانديشیِ دينی را نيز در بردارد. رؤيای او بشريتی است متحد، بهنام و در خدمت خدا.
در نگاه راهيان سفرِ معنوی بهمشرقزمين، گسترة دانش و فرهيختگی اقبال و شوق خيالپردازیِ پُرظرافت او همچون نبوغ مهم و مِهِين اين انديشمندِ توانا، جلوهگر نخواهد شد؛ بلكه قدرت عشق و نيروی خلاقيتِ شاعرانة اوست كه تحسينبرانگيز است. مسافران اين راه، او را بهخاطر آتشی كه در سينه نهان دارد و بهخاطر جهانِ تصاوير شعرهايش گرامی خواهند داشت؛ و كتاب «جاويدنامه» او را چون «ديوان شرقی- غربی» دوست خواهند داشت».
و همینطور قطعه شعری در كتاب «پيام مشرق» از خود اقبال كه در آن گوته در ديدار و گفتگو با مولاى روم، درام «فاوست» خود را براى او مىخواند و مولانا را همدل و همزبان خود مىيابد:
نكتهدان آلمانى را در ارم
صحبتى اُفتاد با پير عجم
شاعرى كو همچو آن عالىجناب
نيست پيغمبر، ولى دارد كتاب
خواند بر داناى اسرار قديم
قصه پيمان ابليس و حكيم
گفت رومى: اى سخن را جان نگار
تو ملك صيد استى و يزدان شكار
فكر تو در كُنج دل خلوت گزيد
اين جهانِ كهنه را بازآفريد
سوز و سازِ جان بهپيكر ديدهئى
در صدف تعمير گوهر ديدهئى
هر كسى از رمز عشق آگاه نيست
هر كسى شايان اين درگاه نيست
«داند آن كو نيكبخت و محرم است
زيركى ز ابليس و عشق از آدم است»
ادامه مطلب
نماز آفتاب
گل آفتابگردان و نمار آفتابش به شب و به ابر و ظلمت
نشود دمی بر او گم دل اوست قبله یابش
شفیعی کدکنی
ادامه مطلب